تبليغاتX
گروه سینما دانشگاه آزاد اسلامی بوشهر - حبیب احمدزاده
Gallery

Download
Art News

حبیب احمدزاده

 

اسفند ماه سال گذشته اولین ورک شاپ تخصصی فیلمنامه نویسی با حضور آقای حبیب احمد زاده برگزار شد که یکی از دانشجویان رشته سینما فیلمی کوتاه در رابطه با آقای احمد زاده آماده کردند که آخرین روز ورک شاپ پخش شد در اینجا این فیلم را جهت مشاهده قرار داده شده برای مشاهده این فیلم بروی گزینه تماشای فیلم در پایین کلیک کنید.

تماشای فیلم 

دانلود

کارگردان :محسن نساوند

همچنین حال که این فیلم کوتاه را قرار داده ایم مصاحبه ای که مهرماه ۱۳۸۶ هفته نامه دلیران با آقای احمد زاده داشتند را نیز برای آشنای بیشتر با ایشان در اینجا قرار دادیم.

حبیب احمد زاده

شما دقیقا متولد کجا هستید؟
من متولد 27مهر 1343هستم. در آبادان به دنیا آمدم و همانجا هم بزرگ شدم.
اما اصالتا بوشهری هستید درست است ؟
اصل ما از دلوار است؛ نزدیك بوشهر. پدرم زمان جنگ جهانی دوم از دلوار به آبادان آمده بود. پدربزرگم هم می‌گفت زمان جنگ جهانی اول همراه رئیسعلی دلواری جنگیده . به من می‌گفت برایت یك تفنگ، زیر كوه‌های دلوار گذاشته‌ام. پیرمرد برای من حالت یك قهرمان را داشت. (با لبخند)البته الان که همه در بوشهر می‌گویند خودشان یا پدرشان توی ركاب رئیسعلی بوده‌اند!

جنگ که شروع شد شما چند سالتان بود؟
آن زمان، من 15ساله بودم. در آبادان من و پدربزرگم و زن‌دایی‌ام مانده بودیم. بقیه رفته بودند برای جنگ . یك روز من پدربزرگم را برداشتم كه بیا برویم با هم سمت عراقی‌ها تیراندازی كنیم. خب، من خیلی روی پدربزرگم حساب می‌كردم. همیشه می‌گفت من با رئیسعلی جنگیده‌ام. خلاصه من 15ساله با پیرمرد 80ساله رفتیم لب كارون. به همه دوستانم هم گفته بودم كه پدربزرگم قرار است بیاید و تیراندازی بكند. فكر می‌كردم تیری كه او بزند، صاف می‌خورد وسط سینه عراقی‌ها. پیرمرد هم توی رودربایستی آمده بود و یك برنو هم داشت. شلیك برنو هم ضربه شدیدی دارد. شلیك كه كرد، تفنگ به عقب ضربه زد و خورد به سینه پدربزرگم و افتاد زمین و سرش هم كمی خون آمد. آن روز مثل آدم‌های شكست خورده عقب‌نشینی كردیم. تا 24ساعت هم با پدربزرگم حرف نزدم. این، اولین نبرد من با عراقی‌ها بود.
ماجرای آن تفنگی كه پدربزرگ تان برایتان گذاشته بود، چی شد؟
هیچ وقت پیدایش نكردم. اولین باری كه رفتم دلوار، 9-8 ماه بعد از فوت پدربزرگم بود. غروبی بود كه رفتم بالای سرقبرش. فكر می‌كردم كه الان یك تفنگ پای این كوه‌ها هست و آن تفنگ مال من است. هنوز حسرتش را دارم.
زمانی كه خرمشهر آزاد شد، مشغول چه كاری بودید؟
موقعی كه خرمشهر آزاد شد من بالای دكل دیده بانی بودم.
از تجربه دیده بانی بگوئید.مسلما خیلی روی شما برای نوشتن موثر بوده است. چه شد به دیده بانی علاقه مند شدید؟
توپخانه هایی كه شهر را می زدند، خود به خود این سؤال را در ذهن ایجاد كرد این گلوله ها كه از بالای سر ما رد می شوند و مردم را می كشند، از كجا و چگونه شلیك می شوند. خیلی منطقی است كه آدم به بالاترین نقطه برود تا آنها را ببیند و بداند چه بكند. بچه های ما با هوشمندی و ذكاوتی كه داشتند كار را خیلی خوب یاد گرفته بودند و توانستند دست به ابتكارات جالبی بزنند و این باعث شد تا ما قبل از شكست حصرآبادان دیده بان های خوبی داشته باشیم. بچه ها با همان امكانات و ادوات نامحدود توانستند خیلی از تجهیزات دشمن را نابود كنند.از طرفی دیده‌بان تنها کسی است که در جنگ می‌تواند به همه‌جا سرک بکشد و بدون اینکه فرمانده باشد، به همه دستور بدهد چون اوست که آتش جبهه را تعیین می‌کند و می‌بیند که دشمن در حال پیشروی است یا عقب‌نشینی؛ به نوعی یک همه‌کاره هیچ‌کاره.
چه خاطره خاصی از آن روز به یاد دارید؟
(با خنده) فردای آزادسازی خرمشهر، كه به این شهر رفته بودیم، یك تك تیرانداز عراقی شلیك كرد و بازوی من را زد.
چطور شد كه سراغ داستان‌نویسی رفتید؟
من از همان بچگی انشایم خوب بود و كتاب هم زیاد خوانده بودم. من 5ساله بودم كه رفتم مدرسه.
چرا این‌قدر زود؟
پدرم چون خودش سواد نداشت، دوست داشت ما را زودتر باسواد كند. آبادان هم شرایط فرهنگی متفاوتی با دلوار و بقیه جاها داشت. تنوع فرهنگی داشت. انگلیسی‌ها بودند، تهرانی‌ها بودند، خود مردم آبادان هم بودند. این تفاوت فرهنگ‌ها و عقاید، یك محیط ویژه‌ای ساخته بود. همان بچگی خیلی مطالعه می‌كردم. «بوف كور» را مثلا سوم دبستان خواندم. حالا هیچی هم از كتاب نفهمیدم. «زندگی، جنگ و دیگر هیچ» اوریانا فالاچی را پنجم دبستان خواندم. این بود كه من با یك سری سؤال وارد جنگ شدم. در جنگ، جواب این سؤال‌ها برایم مهم‌تر از خود جنگ بود.
به پاسخی هم رسیدید؟
بعضی وقت‌ها ما آنقدر ساده‌نگریم که از جنگ تعریف می‌کنیم و آن را خوب جلوه می‌دهیم و بعضی وقت‌ها هم بدون اشاره به موقعیت فقط به تعریف و تمجید از رزمنده‌ها می‌پردازیم در حالی ک این کنتراست شخصیت و موقعیت است که داستان را به وجود می‌آورد. با اینکه ما این جنگ را با همه وقایعش پشت سر گذاشته‌ایم، هنوز عقاید و بینش خود را به شکلی جلوه می‌دهیم که انگار از جنگ خوشمان می‌آید در حالی که ما نجنگیدیم؛ ما در برابر جنگ ایستادیم. این دیدگاه تبلیغات‌چی‌هایی است که یک روز از عمر خود را هم در جبهه نبوده‌اند اما بلندگو به دست گرفته‌اند و به جای همه حرف می‌زنند چون منافعشان در این کار است.
من از روز اول فارغ از دعوای ایران و عراق به موضوع نگاه می‌کردم و اصلاً قصد نداشته‌ام بگویم عراق بد بود و ایران خوب. به این مسأله تنها به عنوان یک مقطع از حرکت آدمی نگریسته‌ام به طوری که حتی سعی کرده‌ام از واژه عراق هم کمتر استفاده کنم. خیلی از داستان‌های جنگ طوری هستند که الان باید آنها را سوزاند چون باعث به وجود آمدن کینه بین دو ملت می‌شود در حالی که «شطرنج با ماشین قیامت» و «داستان‌های شهر جنگی» اینطور نیستند و من این را مدیون مطالعه‌ای می‌دانم که پیش از جنگ داشته‌ام و نیز برخورد با آدم‌های بزرگی که در جنگ با آنها آشنا شدم.

شاید تسلط زیاد من به جنگ باعث شده از تعریف‌های دم‌دستی که دیگران از جنگ دارند، دور شوم. اگر دقت کرده باشید می‌بنید در این داستان هیچ‌یک از شخصیت‌ها آه و ناله نمی‌کنند و همه رفتارها براساس منطق است.

اولین داستانتان را بعد از جنگ نوشتید؟
داستان «نامه‌ای به خانواده سعد» اولین داستان من بود كه چندین سال بعد از جنگ نوشتم. سال76 من افسر نیروی دریایی سپاه بودم. یك روز تنها بودم و یك ماجرای واقعی از خاطراتم را همین‌طوری روی كاغذ چركنویس كردم. بعدا در تهران یكی از دوستانم كه حالا شده تهیه‌كننده كارهای من، داستان را خواند و گفت «این آشغاله، دیگه ننویس!» در همان سفر، موقع برگشت به بوشهر، تا پروازم چند ساعتی وقت داشتم. به من گفتند برو دفتر ادبیات مقاومت حوزه هنری. با خودم گفتم من كه بیكارم، این را آنجا هم ببرم نشان بدهم. رفتم دادم و برگشتم بوشهر. چند روز بعدش، وقت ظهر بود كه از تهران زنگ زدند. من هم خواب بودم كه تلفن زنگ خورد و یكی از پشت خط گفت من احمد دهقان هستم و درباره داستانم حرف زد كه اصلا نفهمیدم چی گفت. مادرم پرسید كی بود؟ گفتم یك آدم خل و دیوانه‌ای بود. عصر كه بیدار شدم و رخوت كولر گازی از تنم رفت، تازه فهمیدم چی شده.

شما پس از موفقیت كتاب داستان های شهر جنگی و هفت بار تجدید چاپ شدن آن، ده سال منتظر می مانید، سپس «شطرنج با ماشین قیامت» را منتشر می كنید؟ چرا این همه زمان؟
خیلی رك بگویم، من اصولا آدم تنبلی هستم. من شطرنج با ماشین قیامت را به درخواست آقای احمد دهقان و مرتضی سرهنگی در 15 روز نوشتم. حدود 400 صفحه دستنویس شده بود. راستش دیگر حوصله بازخوانی و ویرایش آن را نداشتم تا این كه حدود 2 سال پیش آن را به حوزه پیشنهاد كردم و آنها هم زحمت كشیدند و آن را چاپ كردند. این را هم بگویم كه اگر حوزه این كتاب را چاپ نمی كرد، ارشاد به آن اجازه چاپ نمی داد. مشكل این است كه حرف همدیگر را نمی فهمیم.
اما درباره جمع آوری كتاب «داستان های شهر جنگی» باید بگویم كه 11 سال پیش حوزه به ندرت چاپ دوم و سوم كتاب ها را قبول می كرد. بچه های انتشارات سلام خواستند كتاب را چاپ كنند. البته این را هم بگویم كه بچه های صفحه پایداری روزنامه سلام بودند نه سیاسی آن. از طرفی من دوست داشتم این كتاب را همه بخوانند. هدفم این بود كه جوانان ما در اوج بحث های اصلاحات بدانند بحث دفاع مقدس ربطی به دعواهای زرگری جامعه ما ندارد. ولی با كمال تعجب دیدم كتابی كه خودشان جایزه سال دفاع مقدس را به آن داده بودند به خاطر حساسیت بر روی اسم انتشارات آن را جمع آوری كرده اند.
آیا ذهن سینمایی و تصویرگر شما که در 10 سال اخیر شکل گرفته است، روی نگاهتان به این داستان تأثیر نگذاشت یا به عبارتی باعث نشد در متنی که 10 سال پیش نوشته‌اید، دست ببرید و بخش‌هایی از آن را عوض کنید؟
فکر می‌کنم من بیش از هر فیلمبرداری در دنیا، در دوربین نگاه کرده‌ام چون در سال‌های جنگ روزانه نزدیک به 10 ساعت را به دیده‌بانی از مواضع عراقی‌ها مشغول بودم. بنابراین من حتی پیش از نوشتن این کتاب هم ذهنی تصویری داشته‌ام. در واقع بعد از 10 سال تنها کاری که کردم اضافه کردن دو سه صفحه به متن داستان بود.
چرا آدم‌های داستان شما هیچ شباهتی به شخصیت‌های دست‌نیافتنی ادبیات جنگ ندارند؟
طبیعی است شیوه‌ای را که قبول ندارم و نمی‌پسندم دنبال نکنم. در کشور ما یک عده تبلیغات‌چی کاری کرده‌اند که خود بچه‌های جنگ هم جرأت نوشتن آنچه را دیده‌اند ندارند و این تصور برایشان به وجود آمده که اگر چیزی غیر از آنچه این عده می‌گویند بنویسند، دروغ گفته‌اند. به نظر من انسان واقعی انسان درحرکت و پویاست و اوست که برنده است نه انسان ایستا، آدم‌هایی که به صورت تک‌بعدی رشد می‌کنند، چه روشنفکر باشند چه مذهبی از بین می‌روند.
چه شد که «شطرنج با ماشین قیامت» به انگلیسی ترجمه شد ؟
پارسال كه پال اسپاركمن آمده بود و كتاب را انتخاب كرده بود، من تهران نبودم. آمده بود نمایشگاه کتاب و تعدادی کتاب خریده بود و با خودش به آمریکا برده بود. کتاب مرا هم خوانده بود و پسندیده بود.
این آقای اسپراکمن چه جور آدمی است ؟
آدم جالبیه ، آدمی ضدجنگ! خودش تعریف می‌كرد كه در جنگ ویتنام، برای اینكه به جنگ اعزام نشود، فرار كرده، رفته كانادا و چند سالی آنجا بوده. من از او پرسیدم اگر در موقعیتی مثل «شطرنج...» گیر می‌كردی، می‌جنگیدی؟ گفت بله، می‌جنگیدم.
شما نویسنده اید یا فیلم ساز؟
من خودم را هیچ نمی دانم. من خودم را مثل كسی می دانم كه در یك دیده بانی نشسته است تا یك خلأ را ببیند و برای كمك اقدام كند. من خودم را نه فیلمساز می دانم نه نویسنده.
چرا ما داستانی در مورد اتفاقات اصلی جنگ مثل مقاومت خرمشهر، مثل آزادی خرمشهر نداریم؟
برای اینكه نمی‌‌خواهیم كلیشه‌ها را بشكنیم. ما هنوز در وجه تبلیغی جنگ گیر كرده‌ایم و به وجه تحلیلی‌اش نرسیده‌ایم. هنوز فكر می‌كنیم ما باید به سازمان ملل حقانیتمان را ثابت بكنیم. خیلی از نویسنده‌های ما فكر می‌كنند كه اگر جور دیگری بنویسند، گناه كرده‌اند.

در ادبیات جنگ ما، كدام كتاب‌ها این ویژگی را دارند و كتاب‌های خوبی هستند؟
در مجموعه‌های خاطرات «زندگی خوب بود» و «جنگ دوست‌داشتنی» و در داستان‌های «سفر به گرای 270 درجه» احمد دهقان و كارهای داوود امیریان هم خوب است. اینها كارهایی هستند كه آن نُرم و آن كلیشه را شكسته‌اند و چندوجهی هستند.

و كارهای خوب سینمای جنگ ما از نظر شما؟
«سفر به چزابه» را خیلی دوست دارم. ربطی هم به مرگ ملاقلی‌پور ندارد. رسول هم كه زنده بود می‌گفتم این فیلم، بهترین فیلم جنگی ماست. از كارهای ابراهیم حاتمی‌‌كیا هم بدون اینكه ارزش كارهای بعدی‌اش را نادیده بگیرم، من هنوز از «دیده‌بان» لذت می‌برم. ببینید ما تیر و توپ و تانك را توی «نجات سرباز رایان» هم می‌توانیم پیدا بكنیم. آن چیزی كه مال ماست، مال جنگ ماست، چیز دیگری است. من یك حرفی دارم. گفته‌ام توی سینمای جنگ ما هر چی جلوه‌های ویژه بیشتر بشود، كیفیت می‌آید پایین.

از این كه در دفاع مقدس بوده اید و حضور مستقیم داشته اید چه احساسی دارید؟
یك چیز را رك بگویم: «غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد؟» آیا شما وقتی كتاب شطرنج را می خوانید یك نفر را نمی بینید كه سرخوشانه زندگی می كند؟ در جنگ پر از مصیبت و مشكلات است ولی او سرخوش است...

فعالیت ها پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387