تبليغاتX
گروه سینما دانشگاه آزاد اسلامی بوشهر - داستانی از رضا محمدزاده
Gallery

Download
Art News

داستانی از رضا محمدزاده

ده تا هزارتوماني
بر اساس خاطره اي از استاد حسين روشنکار

به قلم رضا محمدزاده

 

نمي دونم چرا؟ اما گاهي اوقات فكر مي كنم هيچكس از هم سن و سالان من توي زمان جنگ به اندازه من از صدام  نفرت پيدا نكرد و هيچكس به اندازه من درد كلمه جنگ رو با تمام وجودش احساس نكرد.نه به خاطر اينكه مثلا برادر ،خواهر و يا مادرو پدرم توي جنگ شهيد شده باشن و نه به خاطر حمله هاي گاه و بي گاه هواپيماهاي دشمن كه مجبور مي شديم از ترس بمباران هايشان خودمو خواهر و برادرام به سختي زير سر پله خونه قديميمون كه جاي هممون  نمي شد قايم بشيم و نه شايد به خاطر صبحي كه از خواب پا شدم و ديدم توي خونه عباس كله يكي از هم بازي هام شيون شده به خاطر مرگ مادرش بر اثر اثابت يكي از بمب هاي هواپيماهاي عراقي. كه تنها و تنها به خاطر اينكه متجاوز خبيثي به اسم صدام حسين تمام روياهاي جهان كودكيم را بر باد داد !
حدودا سال اول جنگ بود .من  ده سالم بود و توي محله جبري زندگي مي كرديم .جبري يكي از محله هاي قديم بوشهر بود كه از چهار محل به هم پيوسته تشكيل شده بود كه وسط هر چهار محل ميدوني داشت به اسم ميدون عمو رمضون كه اونجا پاتوق بازي من و  بچه هاي همبازيم بود.كه البته ميدون كه چه عرض كنم .
بلكه حوضچه اي دايره شكل و نسبتا كوچك كه من هيچوقت نفهميدم اين حوضچه اون وسط دقيقا چه كاربردي براي اهل محل داره.يه طرف ميدون چرخ وفلكي بود كه ما بهش مي گفتيم لوله خرابي و هميشه هم دورش پر از بچه هايي بود كه توي طول روز به سختي مي تونستن براي يه بار سوار شدن جيب پدرشون رو خالي كنن و بعضا بقيه روز با حسرت به اونايي كه بيشتر سوار مي شدن نگاه مي كردن.طرف ديگه پاتوق دست فروشايي بود كه توي بساطشون هر چيزي كه فكرشو مي كردي پيدا مي شد و سمت ديگه يه كارگاه كوچك لنج سازي كه البته من هيچوقت نفهميدم چرا وقتي لنجو دارن تو فضاي باز مي سازن و همه بند و بساطشون سر كوچه ولو بود بهش مي گفتن كارگاه لنج سازي؟ وسمت ديگرش همم جايي بود كه شباهت عجيبي به طويله داشت! طويله شايد چون هر كسي مي خواست مرغ و خروس و خرو گاو و گوسفند و هر كوفت و زهر مار ديگه اين شكلي خريد و فروش كنه اونجا مي اومد.اون روز طبق معمول شيطنت هاي دوران بچگي با حميد كنار چند تا از گوسفندا ايستاده بوديم و حميد تكه چوب كوچك اما نسبتا تيزي رو كه توي دستش بود توي هر جاي بدن يكي از گوسفنداي ننه مرده كه كيفش مي كشيد فرو مي كرد و صداي اين بدبختا رو در مي اورد و تا صاحب گوسفندا كه سرش گرم چونه زدن با مشتري بود صورتشو بر مي گردوند ما خودمونو مي زديم به كوچه علي چپ.تا اينكه بالاخره مرد گوسفند فروش متوجه شد حميد داره چه بلايي سر گوسفنداي فلك زده مي ياره و تا اومد به طرفمون حميد پا گذاشت به فرار و من يه لحظه دير جنبيدم و پس گردني محكمي از مرد گوسفند فروش نوش جان كردم .چشمتون روز بد نبينه . دست مرديكه اونقدر سنگين بود كه منو چند قدم اونطرف تر تلو تلو خوران محكم با صورت به زمين زد.  من هم كلافه تا اومدم سنگ جلوي چشممو كه روي زمين بود بردارمو يه حال اساسي از اون مرديكه بگيرم چشمم افتاد به يه چپه پول دولا شده سبز رنگ و در چشم بر هم زدني جريان پس گردني رو از ياد بردم و دستم رفت به طرف پولها كه عباس كله كه چند روزي مي شد پدرش براي جلوگيري از بها نه هاي گاه بي گاهش به خاطر مرگ مادرش براش يه دوچرخه خريده بود سر رسيد و گفت:چي شده؟ منم سريع مثل كماندويي كه مي خواد از ترس بمبارون خودشو از يه سنگر بندازه بيرون خودمو انداختم پشت دوچرخه عباس كله و گفتم:برو،برو عباس،برو بعد بت مي گم،فقط از اينجا دور بشو. عباس تا مي تونست و تا جون تو بدن استخونيش بود شروع كرد به ركاب زدن براي دور شدن از اونجا.
بالاخره رسيديم به خرابه اي كه عادت داشتيم هر وقت يه جايي يه گندي بالا مي اورديم با بچه ها مي رفتيم و يه چند ساعتي اونجا قايم مي شديم.سريع خودمونو رسونديم داخل خرابه و تكيه داديم به يكي از ديوارها و من مثل ادمي كه جدي جدي جنايتي غير قابل بخشش مرتكب شده از داخل سوراخ ديوار بيرون خرابه رو ديد مي زدم كه عباس كله نفس نفس زنان گفت: چه مرگت بود ؟عباس كله پسركي لاغر اندام بود كه موهايي فرفري و عينكي ته استكاني و چهره اي سبزه رو به سياه داشت كه در نگاه اول بيشتر از هر جايي كله بزرگ و كدويي شكلش بدجوري تو ذهن مي زد و منو بچه ها هميشه به مسخره صداش مي زديم عباس كله.
نفسي تازه كردمو اروم دستامو كه پولا رو چپه تر از پيش وسطشون پنهون كرده بودم بازكردمو گرفتم جلوي عباس كله و حس كردم چشاي عباس مي خواد از وسط كله بزرگ مسخرش بيرون بزنه.عباس هيجان زده و ترسيده گفت:واي اينا كه هزار تومنيه! چندتاس؟ و من سريع شروع كردم با دقت خاصي به شمردنشون.
_يك..دو..سه... .واي عباس ده تا هزار تومنيه.
و عباس مثل بچه هاي كوچيكي كه از مادرشون بهونه بستني ميگيره گفت:به منم بده .من چي ؟من كه كمكت كردم از اونجا دور شي.
و من اروم و با وسواس خاصي يكي از هزارتوماني ها رو دادم به عباس و عباس باز گفت:همش يكي؟ و من باز يدونه ديگشم دادم عباس و باز عباس ناراضي و با اخم و التماس گفت:يكي ديگه .يكي ديگه هم بده و من با تبختر اما دلرحمي خاصي يه هزار توماني ديگه بش دادم و گفتم:اين ديگه اخريشه هاااا...
و من و عباس با شوق و ذوق گريز از توصيفي بعد از كشيدن نقشه هاي فراوان وسط خرابه براي خرج كردن پول هامون به طرف خونه رفتيم.
مگه  انشب خواب به چشمانم مي امد.يادمه پولارو يواشكي گذاشتم ته چمدوني كه تنها دارايي اونموقم از دنيا بود كه توي اون چمدون تا اون موقع جز يه مشت لباس و خرتو پرت هيچ چيز ديگه اي توش پيدا نمي شد.و ديگه تمام طول شب توي رختخواب غلت مي زدم و هر چي مي كردم چيزي به اسم خواب به وجودم راه پيدا نمي كرد.او.نشب اونواع و اقسام نقشه ها رو براي خرج كردن پول كشيدم.از اينكه براي خواهر كوچيكم رقيه يه دفتر نقاشي بخرم تا ديگه توي دفتر مدرسم نقاشي نكشه تا داداش بزرگم علي كه هميشه با ابكش مي رفت ماهيگيري و هميشه دوست داشت يه ماشوءبزرگ  داشته باشه تا باهاش بره وسط دريا و ماهي بزرگ  بگيره تا  بچه هاي قد و نيم قدي كه هميشه با جيب خالي و پاره دم لوله خرابي چرخيدنش رو فقط به نظاره مي نشستند ومن هميشه دلم مي خواست همه اون ها اونقدر سوار لوله خرابي بشن كه از سرگيجه بالاي بيارن كه گاها شايد يكي از اون ها هم خودم بودم و حسرت سنگين چشمانشان را خوب مي شناختم. خريدن دوچرخه براي همه هم  بازي هام كه همشون جز عباس كله به خاطر نداشتن دوچرخه هميشه يه رينگ دوچرخه رو با چوب دور مي دادنو پشت عباس كله مي دويدن و خودم...؟خودم كه اين وسط و نصف شبي ديگه اروزهايم تمامي نداشت و حس مي كردم همه ارزوها و روياهايم به زودي تحقق پيدا مي كند
سر صبح همين كه وارد مدرسه شدم با يه گله بچه روبه رو شدم كه به واسطه عباس از جريان باخبر شده بودن و مثل مور و ملخ رو سر كولم سوار مي شدن و مي پرسيدن كه با پوله چي كار مي خواي بكني و همشون ترس اينو داشتن كه نكنه من همه پولا رو فقط براي خودم خرج كنم و بالاخره با وعده هايي كه بهشون دادم كمي دلشون اروم شد.
_اول از همه بعد از تعطيل شدن مي ريم و يه دل سير همه با هم كباب مي خوريم.
اين رو گفتم شايد چون خوردن يه دل سير كباب از كل اسماعيل كبابي كه هر روز بعد از تعطيل شدن بوي كبابش همه بچه هاي گرسنه از مدرسه تعطيل شده رو به عزا مي نشوند ارزوي ديرينه هممون بود.
و ادامه دادم: و بعد راه مي افتيم تو بازار و هر كي كه هر چي خواست براش مي خرم.
 از اون لحظه به بعد هر كي يه چيزي رو تقاضا مي كرد و من هم مثل فرمانده اي كه در عين تكبر خوش اخلاق شده باشه كمي در مورد چيزي كه مي خواستن فكر مي كردم و بعد با حالتي پدرانه و گاها دلسوزانه سرم رو تكان  مي دادم و مي گفتم:مي خرم برات.
خلاصه اون روز نه تنها من كه بلكه هيچكدوم از بچه ها نفهميدن معلم بيچاره چرا كنار تخته سياه ايستاده و داره خودشو براي ما جر واجر مي كنه.
بالاخره مدرسه تعطيل شد و طبق قرارمون، من و دوستام كه حدودا بيشتر از بيست نفر بوديم راه افتاديم طرف كبابي كل اسماعيل و مثل گرگاي گرسنه با سرو صداي فراوون وارد كبابي شديم تا در اولين لحظه حضورمون با چهره اخمو و بر افروخته كل اسماعيل روبه رو بشيم كه با حالتي عصبي فرياد كشيد:شما اين تو چي مي خواين؟ و ما كه خيالمون از جيبمون راحت بود با حالتي جنتلمن وار و بي هيچ ترسي از فرياد كل اسماعيل رو به روش ايستاديم و من به نمايندگي ، بانكدارو بزرگ بقيه گفتم :اومديم كباب بخوريم . و به حالت گنده لاتاي محل بادي به غبغب انداختمو ادامه دادم:كل اسميل براي بچه ها هر چي مي خوان كباب بده . و با خيالي اسوده به بچه ها گفتم:بشينين بچه ها.كل اسماعيل كه بر خلاف ميل من هيچ تعجبي و تغييري در رفتارش حاصل نشده بود گفت:كو پولتون؟ و من بدون توجه به صورت بر افروخته كل اسماعيل پولامو در اوردمو گرفتم جلو چشمشموگفتم:اينم پول كل اسميل! كه يهو كل اسماعيل مثل مرده اي كه از گور بلند شده باشه و به سختي نفس بكشه با صدايي از اعماق وجودش گفت:نههههههه...دزدي كردين؟اين همه پولو از كجا اوردين؟برين!يالله !گمشين بيرون.و كل اسماعيل با لنگي كه باهاش ميزكارشو تميز مي كرد به طرفمون حمله ور شد و با ضرب و شتم فراوون بيرونمون كرد. و ما بيرون كبابي براي چند دقيقه همه حيرون از كار كل اسماعيل هاج واج به همديگه نگاه مي كرديم تا اينكه ممد يكي از بچه ها گفت:خو اشكالي نداره .بريم دوچرخه فروشي. و بچه ها همه هم صدا با ممد شدند و با هم راه افتاديم به طرف مغازه دوچرخه فروشي و در كمال تعجب عين همون اتفاق هم برامون توي دوچرخه فروشي افتاد و توي مغازه لوازم ورزشي و توي مغازه احمد گرگوري غر غرو كه وسائل صيادي داشت و كنارشون تيرمايه هم مي فروخت و يا به عبارتي تيله و ما با بچه ها قرار گذاشته بوديم كه سطل روغني رو كه پر از تيله داشت ازش بخريم كه ديگه به خاطر تيله با همديگه دعوامون نشه و ...و...و...هر مغازه ديگه اي كه پا گذاشتيم.بالاخره درمونده و سرگشته و در حالي كه هيچكدوم  نمي فهمديدم چرا هيچكس به ما چيزي نمي فروشه و همشون فكر مي كنن ما دزدي كرديم بعد از صحبت هاي فراوون به اين نتيجه رسيديم كه براي خريد كردن هيچ راهي نداريم جز اينكه پولامو نو خورد كنيم و براي اين كار هيچ جا رو بهتر از بازار ميوه فروشا پيدا نكرديم.اما در كمال تعجب دقيقا عين همون اتفاقا برامون توي بازار ميوه فروشا افتاد به طوريكه يادمه اخر اونقدر چشم متعجب و شيطنت بار به دنبالمون راه افتاد كه هر كدوممنون خودمونو زديم به كوچه علي چپ و دو تا پا داشتيم، دوتا هم قرض كرديم و به حالت فرار از بازار زديم بيرون و تازه بعد از چند ساعت ولگردي توي انواع و اقسام مغازه ها و بازار متوجه شديم علت اصلي اينكه همه فكر مي كنن ما دزديم و هيچكس بهمون چيزي نمي فروشه اينه كه اصلا توي دخل هيچ مغازه داري حتي به اندازه هزار تومان هم پول خورد پيدا نميشه كه بخواد بهمون جنس بفروشه يا بخواد پولمونو خورد كنه.
هر وقت به اون روز فكر مي كنم احساس مي كنم اگر معادل همون پول رو الان يه بچه اي بخواد خرج كنه مثل اب خوردن مي تونه اين كارو بكنه و بعضا اگر كسي اونقدر پول هم توي دخلش نباشه اونقدر توي كلاه برداري حرفه اي شديم كه مثلا يه دوچرخه صد هزار توماني رو به پسري همسن و سال ما يك ميليون قالب كنه و يه ليوان اب خنكم روش.شايد صداقت بيش از حد ادماي بازار توي اونروز حال همه ما رو به هم زد چيزي كه الان هر چي مي گردم كمتر پيدا مي كنم.
بالاخره كار به جايي رسيد كه بچه ها همه دلخور و به عبارتي ديگه حرف گوش نكن هر كدوم يه متلك بارم كردنو گفتن:برو بابا تو هم با اين پولت .برو صد تومني بيار تا بتونيم خرجش كنيم.اينا ديگه چيه؟و راهي خونه هاشون شدن.
چند دقيقه اي بود كه اذان مغرب را گفته بودند ومن  توي حياط روي راه پله هاي ايوان پنج دريمان نشسته بودم و ماهي پاك كردن مادرم را كه در اصطلاح ننه صدايش مي كرديم نگاه مي كردم و در اصل سخت مشغول فكر كردن به چطور خرج كردن پول ها بودم.وقتي پول ها را پيدا كردم مي دانستم كه همه روياهايم با ان همه پول به واقعيت مي پيوندد اما ان لحظات احساس مي كردم اگر نتوانم راه حلي براي خرج كردن پول ها پيدا كنم با داشتن ان همه پول هيچ غلطي نمي توانم بكنم چه برسد به رسيدن به روياها.
بالاخره بر شكم غلبه كردم و رفتم به طرف مادرم و گفتم:ننه؟
_ ها ننه؟
_ميگم ننه اگه هزار تومان پول داشتم چطوري مي تونستم خرجش كنم.
و مادرم از همه جا بي خبر فكر مي كرد من در روياهاي كودكيم سير مي كنم گفت:هزار تومان؟انشالله بزرگ مي شي پول دار مي شي .بعدم مي فهمي چطوري خرجش كني؟
باز پرسيدم:اگه دو هزار تومان داشتم چطوري مي تونستم خرجش كنم؟ و مادرم باز هم با خوشرويي گفت:ناقلا نكنه پول دار شدي!خب خيلي چيز ها مي توني باش بخري!
و من گستاخ و حريص تر از يش پرسيدم :حالا تو حساب كن مو سه هزار تومان پول دارم .تو بگو چه مي تونم باش بخرم. مادرم شروع كرد به شمردن چيز هايي كه مي توانم بخرم و من هي مقدار پولم را بيشتر مي كردم تا اينكه سر پنج هزار تومان مادرم شكاك پرسيد:نكنه ايقد پول داري؟ و منه نادان نتوانستم جلوي زبان اتش گرفته ام را بگيرم و با هيجان جواب دادم:ها كه دارم .تازه بيشترشم دارم.و مادر باور نكرده و همچنان مشكوك گفت:كو برو بيار بينيم؟ ومن ديوانه سريعا رفتم و همه پول ها را اوردم.يادم مي ايد دقيقا مادرم از ديدن ان همه پول چنان حيرت زده شد كه ناخوداگاه از سر جايش بلند شد و با دستش محكم كوبيد توي سر خودش و جيغي بلند و كشدار از گلويش بيرون امد و همزمان خدا بيامرز پدرم كه مشهور بود به حاج پولاد و بزرگ و باني مسجد بزرگ محله جبري بود هراسان وارد خانه شد و پرسيد:چته ؟ و مادرم با لكنت زبان با دستش مرا نشانه رفت و حاج پولاد هم با ديدن پول ها براي چند لحظه سر جايش ميخكوب شدو هراسان به طرفم امد و گفت:اينا رو از كجا اوردي؟دزدي كردي؟ و من هم كه از برخورد حاج پولاد كه او را هم بوآ صدا مي كرديم  ترسيده بودم سريعا گفتم:نه بوآ. دزدي چنن؟و براي جلوگيري از كتكي كه هر لحظه ممكن بود مانند بلايي خانمان سوز بر سرم اوار شود خيلي سريع و خلاصه جريان را تعريف كردم. حاج پولاد بعد از راحت شدن خيالش از دست پسر حلال زاده اش سريعا پول ها را از دستم قاپيد و من كه ديگر خيالم از اطمينان يافتن حاج پولاد از حرف هايم راحت شده بود پاهايم را به زمين مي كوبيدم و مي گفتم:پولامو بده.مال خودمه و... .
در اولين عكس العمل، حاج پولاد ابتدا فرستاد دنبال پدر عباس كله تا بقيه  پول ها را بياورند و يكجا كنند و بعد در جسله چند ساعته اي با بزرگان محل تصميم گرفتند تا به سراغ حاج اقا و شيخ مسجد بزرگ و جامع شهر بروند و موضوع را با او در ميان بگذارند. و شب من دست در دست پدر و بقيه اهل محل به سمت خانه حاج اقاي مسجد  رفتيم.و بعد از كلي سوال كردن حاج اقا از من درباره نحوه پيدا كردن پول از من، تصميم گرفته شد به مدت دو هفته بعد از هر نماز توي ميكروفون مسجد اعلام كنند . فكر مي كنم چيزي حدود سه روزمدرسه نرفتم و توي خانه براي اينكه پول هايم را برگردانند شيوني به پاكرده بودم كه بيا و ببين.بالاخره از روز چهارم به بعد حاج پولاد براي ارام كردنم مرا با خودش به مسجد مي برد و هنگامي كه توي ميكروفون جريان پول را مي گفتند من را كنار حاج اقا مي نشاند و حاج اقا دستي به سرم مي كشيد و از من به خاطر اين همه شعور و معرفتم در خبر دادنم تقدير مي كرد و همان روزها هم تعداد زيادي اعلاميه چاپ شد و حاج پولاد ان ها را دست من داد تا با بچه ها همه شهر پخششان كنيم و هر روز كه مي گذشت و به انتهاي دو هفته نزديك مي شديم و خبري از صاحب پول ها نمي شد دل منه ساده انديش خوش تر مي شد .چون فكر مي كردم بعد از دو هفته و پيدا نشدن صاحب پول ها همه ان ها را خورد كرده و به من بر مي گردانند تا با فراغ بال و اسودگي خيال بتوانم خرجشان كنم.
بالاخره دو هفته هم گذشت و نه اعلاميه هاي پخش شده بچه هاي جبري در كل شهر و نه اعلام كردن هاي حاج پولاد در ميكروفون مسجد راه به جايي  در پيدا كردن صاحب پول ها نداشت و همين باعث شد تا شب اخر خوشحال به حاج پولاد  بگويم:ديدي گفتم بوآ؟ اخرش پولا مال خودم مي شه.صاحبش كه پيدا نشد .پولاي مو بدين تا برم خرجشون كنم.
اما حرف هايم در گوش حاج پولاد مثل كوبيدن اب در هاونگ بود.وبعد از دو هفته حاج اقا بعد از صحبت كردن با يكي از مراجعان بزرگ كه فكر مي كنم از قم يا تهران بود تصميم اخر را گرفتند.
روز اخر، روز مرگ روياهاي نه تنها من كه شايد همه بچه هاي قدو نيم قد جبري بود.
پدرم دست من را گرفت و برد به ميدان ششم بهمن يا به عبارتي همان ميدان انقلاب كه ميدان بزرگ شهر بود و من صف دور و دراز و طويلي از ماشين هاي تويوتاي استيشن را ديدم كه تا دم در مسجد جامعه كه حداقل يك كيلومتر با ميدان انقلاب فاصله داشت و همه ان ها پر از لوازم بهداشتي ،خوراكي وپوشيدني براي رزمنده هاي جبهه بود.دور ما شين ها ولوله اي بود. همه خوشحال از اينكه طبق گفته حاج اقا پول احتمالا از طرف خدا رسيده براي كمك به رزمنده ها و هر كس هم از جايي مي رسيد دستي به سر منه فلك زده و خروار خروار روياي برباد رفته ام مي كشيد و ميگفت:ماشالله حاج پولاد.داغش نبيني.
خدا بيامرز حاج پولاد دستي به سرم كشيد و گفت:ميبني بوآ.اينا همش با پولايي كه تو پيدا كردي خريديم كه بفرستيم جبهه تا رزمنده ها راحت بجگن و ما راحت تو خونه هامون بخوابيم . و من تازه فهميدم چقدر چيز هاي گوناگون مي شده با پول ها خريد و چقدر راحت ميشده پول ها را خرج كرد اما اگر كمي بزرگتر بودم.
ماشين ها راه افتادند تا همه روياهايم را با خودشان به جبهه ببرند. و حاج پولاد هم بعد از رفتن ماشين ها يك بيست توماني در دستم گذاشت و گفت برو با اين هر چي ميخواي بخر.
و من ساده ترين و راحت ترين كار ممكن را كردم و همه بچه ها را جمع كردم و با بيست تومني يه دل سير از كبابي كل اسماعيل البته اين بار بدون كتك و در راحتي كامل كباب خورديم.
بدون شك خرج كردن بيست تومن حاج پولاد خيلي ساده تر از هفت هزار تومان بود و هر چند بعد ها كه بزرگتر شدم با همه وجودم از اينكه اگر پول ها را از دست دادم ،حداقل فهميدم پول ها در جايي خرج شد كه يك ريالشان بيهوده نشد خوشحال هستم  اما هنوز كه هنوزه من مثل مرگ از صدام به خاطر بر باد رفتن همه ارزوهاي دوران كودكيم به خاطر جنگ احمقانه اي كه به راه انداخت با تمام رگ و پوست و گوشت و خون و استخون و امحاء و احشاء ام  نفرت دارم.

 

 

داستان دوشنبه سیزدهم مهر 1388